کی میدونه چطور میشه پست رمزدار گذاشت؟؟؟ من به کل از دنیای وبلاگی شوتمااااااااااااا...چقدر دنیای وبلاگی ها مدرن شده..!!!به به...به..به... راستیییییییییییییی::یکی از بچه ها آدرس هتل سیمرغ رو میخواست::: هتل سیمرغ ما تا حالا سه تا مراسم توش برگزار کردیم که از سه تاشم راضی بودیم...ولی عروسیمون توو باغ بود...توی کرج...البته واسه ما چون باغ واسه خودمون بود قاطی بود و خیلی خوش گذشت...من عروسیای قاطی رو بیشتر دوست میدارم...ولی چون خانواده هنگی اینا یه کم مذهبین البته خانوادش که نه ولی فامیلاشون مذهبین و به همین خاطر ما عروسیشونو جدا گرفتیم...امیدوارم خوش بگذره... برمیگردم..ساسانی صدام زد... سلام سلام... امیدوارم حال همگیتون خوب باشه... عیدتون مبارک...البته با کلی تاخیییییییییییرات... ماهم خوبیم مثل همیشه سرگرم کارو زندگیم و هر سال یه بار میام یه آپی هم میکنم...شرمنده واقعا...دیگه داشت یادم میرفت که یه وبلاگستانی هم دارم این وسطا...!!! ماه رمضون هم مشغول مهمونی رفتنو مهمونی دادن ها بودیم مثل همیشه خونه خاله بزرگه...خاله کوچیکه...تنها دایی عزیزتر از جونم...عمه بزرگه...عمه وسطی...دختر خاله بزرگه...پسر عمو بزرگه...مامان جون...مامان عزیز...یه شبم با لیلی و بهروز و سیمیمن و امیر رفتیم افطاری فشم که خیلی خیلی خوش گذشت......باباجان من هم شب نوزدهم همه فامیلو خونه شون جمع کرده بود و بعد از افطاری و شام مراسم احیا برگزار شد خیلی خوب بود...خانوما توو خونه و آقایونم توو حیاط احیا گرفتن...یکی از دوستاش که مداحه هم کلی مارو مستفیییییض کرد.. دومین شب قدر هم عمو کوچیکم که خونش لواسونه دعوتیده بود و اونجا هم احیا گرفتیم..مامان ساسان هم به خودش زحمت داد و وسطای ماه مبارک همه فامیلاشونو خونه شون دعوت کرد و اون شبم خوب بود اییییییییییییییی... مامان ندایی ما هم یه چند روزی هست که دیگه منفجر شده !!!و دیگه خودتون باید تصورشو بکنید که من یه پام خونه نداست...وااااااااااای نمیدونید این دختر گوگولانسیش چقده ناناسه که...هرچی از خوشگلیشو ناز و اداهاش بگم کم گفتم...ماشاا...هزااااااااااارماشاا...یا همش در حال می می خوردنه یا درحال چرت زدن...خیلی هم نی نیه آرومیه...کلا عسل منه دیگه...راستیییییییی اسمشم ::هلنا هستش...::: هنگامه و نعیم هم شدیدا در تکاپوی مراسمات عروسیشون هستن و منم به خواست خودشون توو همه خریداشون حتما باید باشم...البته بیشت رهنگی جون دوست داره که منم باهاشون باشمو نظر من براش خیلی مهمه...من واقعا اندازه خواهر نداشته ام دوستش دارمو شدیدا هم هواشو همه جوره دارم...تا اینجای کار هتل سیمرغ رو برای عروسیشون رزرو کردیم...سرویس طلای هنگی +لباس عروس و کفش عروس رو هم خریدیم ...و کت و شلوار و کفش و لباس نعیم هم خریداری شده...شکر خدا هنگی جون دغدغه ای واسه خریدن جهیزیه نداره و اون خونه ای که قراره بعد از عروسی برن توش کامله و هیچ کم و کسری نداره ..البته چند روز پیشا با هنگی جون رفتیم یه سری وسایل تزییناتی خریدیم و +یه کمکی هم خوراکیهایی که شاید توو کانادا براشون سخت باشه که تهیه کنن....اونارو قراره به عنوان جهیزیه اش با خودش ببره...منم رو جهازیش یه کوزه بزرگ و خوشگل که روش یکی از شعرای حافظ با خط خیلی قشنگی نوشته شده و یه چراغ هم داخلش داره که وقتی روشنش میکنی نور سبز رنگش میوفته روی سقف و یه منظره عرفانی درست میکنه کادو دادم... ساسانم شدیدا مشغول کار و تلاشه...قربونش بشم از هیچ محبتی هم دریغ نمیکنه...دنیایی هم که کار ریخته باشه رو سرش بازم اون ناز و نوازشاش و محبتاش فراموشش نمیشه...به جرات میتونم بگم که خیلی بهش وابسته شدم و اون چند روزی که واسه ماموریت رفته بود مالزی داشتم دق میکردم...دوریش برام غیر قابل تحمل شده...میدوستمت همسر گلم...بوووووووووس بوسسسسسسسسسس...امسال ماه رمضون خیلی قشنگی رو کنارش گذروندم...سحرا خودش زودتر پامیشد و سحری رو آماده میکرد و بعدش منو بیدار میکرد...سحری ها با ساسان بود و افطارا با من...خیلی خوش گذشت... مامان وبابام این روزا شدیدا حساس و زودرنج شدن...هر روز که به رفتن نعیم و هنگی نزدیکتر میشیم ناراحتی رو توو چهره شون حس میکنم...بابا که واقعا داره داغون میشه ولی صداشو درنمیاره...ولی مامان دائما در حال زمزمه کردنه دلتنگیاشه...ولی نعیم اصلا اهمیت نمیده...عجیبه واقعا ازش بعیده آخه نعیم یه پسر خیلی خیلی احساسی و وابسته ای بود...نمیدونم حالا چطور شده که انقدر سرد برخورد میکنه...جوری که منم ازش دلگیر میشم...ولی کاریشونم نمیشه کرد اونا تصمیمشونو گرفتن...البته هنگی جون که همش میگه قراره بعد از اتمام درسشون بیان ایران ولی نعیم چیزی از برگشتن نمیگه!!!خدا خودش همه چیز رو به خیر کنه... موفق باشید... فعلا بای... دلتون نخواد یه کمکی مریض احوال بودم....نه نه!!!آنفولانزای خوکی نگرفت بودم خیلی وقته ننوشتم...نمیدونم از چی و از کجا بنویسم...حالا اگه قروقاطی نوشتم خودتون ببخشید دیگه... منو ساسان خوبیم...روزگار بر وفق مراده..شکر خدا... چند روز پیشا مامانم اینا واسه تولد نعیم یه مهمونی بزرگ گرفته بودن چونکه نعیم و هنگی جون میخوان واسه همیشه برن کانادا همه فامیل دور هم جمع بشیم و باهم باشیم...خیلی خوش گذشت دومین دوره مونم که نوبت تارا بود همگی ناهار رفتیم درکه...خیلی خیلی خوش گذشت...کلی قل قل بازی کردیم و آلوچه مالوچه خوردیم و بعدش رفتیم خونه شون...با شوهرش رفته بودن آنتالیا..واسه هر کدوممون سوغاتی آورده بود...واسه من یه دو تیکه خیلی نازو خوشگل آورده که کلی باهاش تو استخر ویلای کرجمون شنا کردمو حالی بردمممممممممممم... بعدشم که دیگه از این به بعد به طور نیروی پروژه ای در شرکت حضور خواهم داشت...ینی سه روز در هفته میرم و بقیه شو آزادم و تازه تو خونه هم میتونم کارامو انجام بدمو فقط برای تحویلشون برم شرکت...خیلی عالیههههههههه..کلی کیف میکنم...اینجوری هر کاری دلم بخواد میکنم...لیلی داره زور میزنه که اونم مثل من بشه ولی رییسمون که پدر شوهرشه قبلو نمیکنه... مامان ندایی هم دیگه خیلی قلبمه شده...داره میترکه...به قول خودش شبیه سیب شده...نفسای آخرشه...قوبونیش بشم مننننننننن...تو استخر که میاد دلم میخواد درسته قورتش بدم..انقدر که بامزه میشه با مایو... تا بعد بای... ساسان بلخره برگشت...با کلی خستگی و جوری که پای چشاشم بدجوری گودافتاده بچچچچچچچچچچچچم!!!الهی بگردم ننههههههههههههههه...ولي انقدر بهش رسيدم كه سريع بازم تپلي شد... عروسی دختر داییمونم توی باغ ما توی کرج برگزار شد...به بهترین شکل ممکن... مامان عزيز جونم و عمو جان و زن عمو جون و اردوان پسرعمویی گوگولانسی خوش تیپ و ارغوان ناناسی منگولاییم بچه ها یه چیزی من یه مشکلی دارم نمیدونم باید چه کار بکنم؟؟...سینه های من خیلی کوچیکن!!!هرکاری میکنم اصلا یه کم بزرگ نمیشن...خیلی دوست دارم دو سه سایز بزگ تر بشن...اینجوری هرچی لباس میپوشم اصلا قشنگیش دیده نمیشه...هر چی هم غذا میخورم فایده ای نداره رون و بازوهام چاق شدن ولی این سینه هام اصلا سایزشون تغییر نمیکنه...از این کرم های بزرگ کنند ه ام استفاده ردم ولی فایده نداره.... من دوران دبیرستانم یه هوووو خیلی چاق شدم از پنجاه و هشت کیلو شدم هفتاد و سه کیلو!!!!!ولی بعد از دیپلمم و از بدو ورود به دانشگاه کم کم رژیم گرفتم و دیگه تا قبل از نامزدیم شدم پنجاه و چهار....که البته باز الان چاق شدم و شدم ۶۲ کیلو...ولی الان دیگه نرمالم و خودمم اینجوری دوست دارم...ولی با این تفاصیر هیچ فرقی تو ساتیز سینه ام ندیدم...به نظر شما برم ماشاژ بزرگ کننده سینه ؟؟؟شاید افاقه کرد؟؟!!!لطفا راهنماییم کنید... خوب ديگه عرضي نيست... فعلا... همچنان مشغولیییییییییییییییییم.... سه روزه ساسانو ندیدم...رفته عسلویه ماموریت... نعیم و هنگی حونم بلخره برگشتن از کانادا...احتمالا بعد از عروسیشون میرن اونجا واسه ادامه تحصیلاتشون...دلمون براشون میتنگهههههههههههههه نی نی گولوی ندامامانی هم یه دخمل تپل و شیطون هستش...خاله قربونش بره... چند روز پیش تولد ملینا دختر سعید برادر بزرگه ساسان بود...خونه شون دعوت بودیم و دیگه دیگه این که تابستون عروسی داریم...هوراااااااا رفته بودیم خونه عزیز جونم(مامان مامانم)برگشته میگه:::نگار جون نعیم میخواد بره فن کولر؟؟؟:::: و اینکه دیگه تمام .... شاد باشید... پنجشنبه لیلی و سیمین....از صبح اومدن خونه ما و دور هم با همسریهامون یه صبانه ی به قول بهروز " نگار پزون" دبش زدیم به بدن و بعدش آقایونو فرستادیم بیرون - لیلی و سیمین موندن خونه ... منم رفتم دنبال ندا و نونا خواهر ندا که به تازگی از استرالیا اومده و آوردمشون پیش خودمون...همونطور که با هم نشسته بودیم و پنج تایی داشتیم میگفتیم و میخندیدیم بقیه مهمونا هم اومدن - ثمینه ،تارا، زهرا،راحله،آناهیتا،شیرین،رعنا،کتی،مارال، ماندانا**هم دانشگاهی من و لیلی و سیمین و ندا** - نیلوفر،نازنین،فاطمه،سحر** همکارای من و لیلی و سیمین و ندا** بگو ماشاا..............................!!! البته جمع کردن این همه آدم تو یه جا و یه روز مشکل بود ولی تونستیم دیگه... ساعت نزدیکای ۱۱ بود که همگی بساطمونو جمع کردیمو رفتیم فشم ویلای لیلی اینا و جاتون خالی تو راه انقدر دلقک بازی درآرودیم که ملت میخ ما بودن!!!ندید بدیداااااااا.... ثمینه و تارا و شیرین و رعنا تو ماشین من... لیلی و زهرا و کتی و فاطمه تو ماشین ماندانا... سحر و نازنین و نونا و ندا تو ماشین راحله... ونیلوفر و نازنین تو ماشین سحر... جاتون خالی تو حیاط بساط ناهار برپاکردیم بعدشم کلی رقص و بزن و بکوبی انجام دادیم در حد تیم ملی !!! این ماندانا و لیلی و سیمین افتاده بودن وسط ادای همه رو درمیاوردن بعدشم آناهیتا برا هممون فال قهوه گرفت و چقدرم راست درآومد هرچی که میگفت....من و ندا و مارال که کلی کیف کردیم... ساعت نزدیکای شیش و نیم بود که دیگه برگشتیم خونه ما و یه آش رشته نگارو پزون دبشم زدیم به معده ودیگه کم کم بچه ها رفتن خونه هاشون و فقط شیرین و رعنا و فاطمه و سیمین و لیلی و نداو نونا موندن که بعد از اینکه بچه ها رفتن ما هم پاشدیم رفتیم امام زاده صالح !!!!و بعدشم رفتیم سوپر استار و یه مرع سوخاری تووووپ زدیم به معده و اب انار و شاتوت بستنی هم که مثل همیشه به راه بود و دیگه بعد از کلی گشت و گذار تو پارک ملت همگی از هم خداحافظی کردیمو منو سیمین و لیلی و ندا و نونا رفتیم خونه مساعت ۱۱و نیم بودا...آقایونمون هنوز نیومده بودن...براشون شام از ناهارمون نگه داشته بودیمو که وقتی اومدن با سر رفتن تو قابلمه ها ی غذا و دیگه حاتون خالی تا سه صبح مشغول گفتمان س ی ا س ی و اج ت م ا ع ی و ف ر هن گ ی شدن و ما خانوما اونموقع خواب هفتمین پادشاهم دیده بودیم!!! روزو شب بسیار بسیار خوشی رو کنار بهترین دوستانم گذروندم و حسابی شنگولمممممم...و دوره دوممونم قرار شد خونه تارا اینا باشیم...هورااااااا.... تابعدفعلابای.... انقدر هول هولی و یک دفعه ای شد که اصلا خودمونم جا خوردیم!!واقعا انتظارشو نداشتیم که اینجوری غیر منتظرانه زائر امام رضا(ع) بشیم...باور نکردنی ولی خیلی شیرین بود... اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره!از صبح یه حس عجیبی داشتم همش به تلفن نگاه میکردم انگار منتظر تلفن کسی بودم!!یه جور چشم انتظاری...تا شب ساعت ۸ که بابام زنگ زد و گفت که برای چهارشنبه ینی همون سیزدهم بلیط هواپیما گرفته برامون!!!....انقدر ذوق کرده بودیم.... من که اول نشستم های های اشک ریختم و بعدش با کلی ذوق و شوق با ساسان چمدون بستیم!!... اون شب منو ساسان از استرس و خوشحالی نتونستیم پلک رو هم بزاریم...و صبحم که باید میرفتیم یه سری کارای شرکتو راست و ریس میکردیم هیچ احساس خستگی و خوابالودی نداشتیم و برعکس انقدر شارژ و اکتیو بودیم که همه تعجب کرده بودن... بلخره رفتیم فرودگاه مامان منو و باباهامون بدرقه مون کردن و ما ساعت ۶ اینا بود که تهران رو به مقصد مشهد ترک کردیم... وقتی به مشهد رسیدیم سریع با آژانس رفتیم هتلی که بابا برامون رزرو کرده بود...البته اون هتل واسه اداره بابا اینا بود و همه آشنا بودن ...و بعد از کلی سلام و احوالپرسی با مدیر هتل و پذیرش و این حرفا سریع رفتیم وسایلو گذاشتیم تو اتاق و یه دوش گرفتیمو شام هم بیخیال شدیمو رفتیم حرم!!!!!!! وااااااااااااااای حس و حالمو نمیتونم توصیف کنم وای امام رضا ما کجاییم؟؟ همین که چشمم به گلدسته هاش افتاد زار زار گریه کردم و اصلا نمیفهمیدم ساسان چی داشت میگفت ؟!... ازش جداشدم و رفتم قسمت خواهران!!خودمو به زور هم که شده تو اون سیل جمعیت رسوندم به ضریح....ولی داشتم خفه میشدم...دیگه نفس برام نمونده بود...یه خانومی دستمو کشید و!!! همچین خوردم به کناره ی ضریح که هنوزم قفسه س ی ن م درد میکنه!!خلاصه بعد از کلی دعا و راز و نیاز برگشتم عقب و شروع کردم به نماز خوندن و زیارت ...یه رکعت دو رکعت پنج ركعت؟؟...نمیدونم!!ولی وقتی نشستم کمرم و پاهام داشتن فلج میشیدن!! از الماس شرق دو تا مجستمه واسه مامانم واسه خودمونم از چرم مشهد دو تا کیف دستی خوشمل گرفتیم که واقعا هم جنسش عالیه و این بود انشای سفر دو روزه ی ما به مشهد مقدس سکانس اول ... تو شرکت...صدای ساسان از دو تا اتاق اونور تر به گوشم میرسه:نگااااااااااااااار؟؟این کاردکس منو کجا گذاشتی؟؟ سکانس دوم... مامان ساسان زنگ میزنه و خودش خودشو دعوت میکنه خونه ما!!!!اونم زمانی که من با کوله باری از نقشه و طرح وارد خونه میشم و افسوس میخورم که چرا تلفنو جواب دادم!!!...و از همون ثانیه کوزت کاریم شروع میشه!! میرم آشپزخونه مواد خورشت قیمه رو تو زودپز جان گرامیم میریزمو میزارم بپزه... برنج رو میسپرم به پلو پزجان عزیزم ... هول هولکی چای آماده میکنم...میوه هارو میشورم و میچینم روی میز بار... میپرم تو حموم...یه دوش هول هولکی ۵ ثانیه ای میگیرم...یه کم آرایش میکنم...لباسمو میپوشم... میرم آشپزخونه غذاها آماده شدن...سالاد درست میکنم...و.... میرم اتاق کار ساسان و شرو ع میکنم به کار کردن و طرح زدن...و فحش که نثار اموات و اجداد ساسان ...محمد...لیلی و بهروز میکنم!!!با این طرح زدنتون باید برید غاز بچرونید آقایونو خانومای مهندسین...!!! زنگ خونه رو که میزنن...بیست متر از جا میپرم...سریع میدوم میرم به استقبال مهمان های ناخوانده.... قرار نبود جاری جان هام تشریف بیارن!!!ولی تشریف آوردن دیگه.... جاری وسطی:وااااااای نگارجون!!!!!انقدر دلم برات تنگ شده بووووووود!!!!!!بابا کجایی تو نیستی؟!!!!از عید به اینور دیگه ندیدیمت!!!! من:هستیم...آخه اینروزا کارای شرکت خیلی زیاد شده ما خونه مامان اینامم خیلی کم میریم دیگه چه برسه به ........! مامان ساسان در آشپزخانه بنده مشغول کنکاش کردن یخچال بینوای بنده هستن و مثلا تشنه شونه و دنبال بطری آبی که تابلوووووووو روی در یخچال دیده میشه و ایشون دوساعته تمااااااام در یخچال باز گذاشتن و مشغول فضولی هستن!!! جاری بزرگه هم مثل همیشه رنگ پریده و زرد به بچه اش شیر میده و هی غرغر میکنه .........و من سعی میکنم اصلا به غرغراش گوش ندم...همش از شوهرش و بچه هاش میناله...ای بابا خودت پس انداختیشون دیگه!!! بچه جاری وسطی میره تو سالن پذیرایی و شکلات خوری جینگولانسیه ناز بنده رو با یه دست میگیره و میندازه زمین و میشکونه...و جاری فقط هرهر میخنده...و قربون صدقه بچه تخس و بی ادبش میره... جاری بزرگه وقتی لوح تقدیر منو رو میز کار ساسان میبینه چشماش شیش تا میشه و با یه حرصی میگه::نگااااااااار...تو مگه مهندسی؟؟؟؟؟!!!!!!!!.... و من با لبخند ژوکوند حرص درآور میگم::بععععععععععععله.... ینی من هرچی ا زحصادتا و بی کلاسیای اینا بگم کم گفتم خلاصه.... نریمان: نقال جووووووووووون اینتون چگت گشنگه!!من انگده اجینا دوسش دالم!! من:خوب بود اول از من اجازه میگرفتی عزیزم؟؟ نریمان:نقال جوووووووون میگم..سُما چٍگت مهلبونیتاااااااااا...ازتون هل تی میهام بهم میدین؟!!اینم بلداسته بودماااااااا..تازشم اینتونم خوردم!!....... من:قربونت برم راحت باشاااااااا هر کاری دلت میخواد بکن...خوووووووووب!!! نریمان:خوب...میگم...نقال جووووون سُما چلا نی نی توچولو ندالین؟؟ نریمان::من بسنتی پختالی میهام!! من:نداریم !! نریمان:چلا...دالین که!! ایییییییییییییییی ::::::::::::::::::::::::::و این گونه میشود که نقال جوووووون فلک زده به مدت سه روز نریمان داری مینوماید و دم نمیزند بله دوستان فک نکنید که نشسته بودم جلو کولر و داشتم بستنی میخوردمو تی وی تماشا میکردم!!نخیر...اشتباه به عرضتون رسوندن...گفته بودم مهمون غریبه داریم که خیلی مدشون بالاست و خارجی تشریف دارن!!البته باید بگم همچین غریبه غریبه هم نیستنااااااااا....سیامک میشه پسرخاله ساسان....که من اولین بار بود میدیدمش.... ولی از حق نگذریم تی تی و سیا خیلی آدمای خوب و خوش مشربی بودن...با اون همه دبدبه کبکبه اشون انقدر راحت و ریلکس با ما رفتار میکردن شب اول واسه شام رفتیم رستوران نارنجستان و حسابی ساسان بیچاره جیباش خالی شد ولی خیلی کیف کردیم بعدشم رفتیم سرزمین عجایب و دیگه فکرشو بکنید این نریمان گوگولانس ما اونجارو گذاشت بود رو سرش...مام از خنده مرده بودیم از دست اون قلدر بازیاش شب دوم هم رفتیم درکه و اونجام کلی قل قل بازی و آلوچه خوران و شاتوت خوران داشتیم و آخرشم یه شیشلیگ حسابی زدیم به معده و بعدشم رفتیم پارک نیاوران قدم زدیم که خیلی حال داد.... روز سوم هم از صبح رفتیم فشم و ناهارو اونجا کباب درست کردیمو تو اون هوای دل زدیم به معده و بعدشم رفتیم بام تهران و یه کم چرخیدیم و بعدش رفتیم پاساژ صفویه و یه دوری زدیمو تی تی جان کلی جینگیل بینگیل سنتی و کاردست ایرانیا ی عزیزمان هستش خرید که با خودش ببره کانادا.... مامانم اینا هم از سرزمین وحی اومدن همین...و تمام! سلام منو ببخشید آخه نبودم...باور کنید تازه برگشتم...آخه نمیدونید چی شده که؟؟!!!بزارید کاملا براتون بتعریفم... شرکت ما در حا ل وسیع تر شدنه و دقیقا ازبعد از تعطیلات عید همگی افتادیم به کار کردنو ...ساسان و محمد بیشتر شبا هم تو شرکت میموندن و به امر خطیر سازماندهی اطلاعات و این چیزا میپرداختن!!!منم که عین این ننه مرده ها از بعد از شرکت یه راست باید میرفتم پیش ندا که تنها نباشه...چون هنوزم استراحت مطلقه و مامانش اینا هم که تهران نیستن و محمد هم که پیش ساسان بود...از غذا پختن بگیر تا حمام کردن ندا خانم رو من انجام میدادم تا یه پرستار خوب و مطمئن پیدا کنیم براش...نه که نداجون یه کم وسواسی و حساس تشریف دارن حالا حالا ها به دلشون نمیسچبه و از اون همه آدم که دورو ورش ریختن منو امین خودش قرار داده و دیگه حسابشو بکنید دیگه من تو چه وضعی بودم...از صبح که پامیشدم صبحانه ندارو آماده میکردم ...میرفتم شرکت...وقت ناهار برمیگشتم خونه پیش ندا هم غذای اونو آماده میکردم هم واسه ساسان و محمد و بهروز ناهار میبردم...تو شرکتم که قربونش برم هزارتا کار میریختن رو سرمو دیواری کوتاهتر از نگارو پیدا نمیکردن و از طراحی و پی ریزی گرفته تا آب حوض خالی کردن رو میسپردن دست من!!!!دیگه رسما شده بودم حمال ...!!!! لیلی هم که قربونش برم همیشه یا سرماخورده یا کمرش درد میکنه...بهش میگم بیا روزای زوج من پیش ندا باشم روزای فرد هم تو....هی دبه میکرد...نامرد. تا اینکه همین شنبه ای که سه روز پیش باشه....بلخره ندا جون از خر شیطون اومد پایینو یه دختر خانوم ۲۵ ساله خوشگل و خوش تیپ و تر و تمیز رو به پرستاری قبول کرد و بنده تونستم بعد از چند وقت برم یه سر به خونه خوشگلم بزنم که دلم براش لک زده بود...اونجام افتادم به جون خونه و هی بشور بساب چون چند وقت نبودیم حسابی گرد و خاک نشسته بود رو خونه...و خلاصه اینکه بلخره شرکتمون یه سروسامانی یافت و زندگی مون دوباره شیرین شد...و دیگه شبا تو خونه خودمون میخوابیم...و دیگه ساسان شبا رو با یه ملافه تو شرکت سر نمیکنه و منم از دستورات ندا جونی راحت شدم... مامان و بابای عزیزمم در مهمانی خدای بزرگ به سر میبرند و دائم میزنگن و لیتس خریداشونو به ما مسگن و منم هی میگم::آخه مامان من شما رفتی زیارت را سیاحت؟؟؟...میگه :آخه اینجا لبسا بچه هاش خیلی خوشگله ...دارم برای بچه ات خرید میکنم دیوونه...بد کاری میکنم؟؟!!:::میگم:::آخه کو بچه ؟؟!!!.... خوب برم به کارام برسم...امروز یه عالمه مهمون دارم...همشونم سرزده هستن و غریبه...نمیدونم چی کار کنم...حالا کلی تدارک دیدیم ولی ساسان هی میگه :::فلان کلان...بسار کن...ای بابا... تابعد بای بای... 
تلفن: 88710200-88719910الی 27
فكس: 88719919-88717315
نشاني: تهران - خیابان ولیعصر ، بالاتر از شهید بهشتی ، نبش کوچه دلبسته ، پلاک 1069 .....اینم آردس و تمام مشخصاتش...
وااااااااااای نمیدونید لباس عروسش محشر شده...خیلی بهش میاد...تا تنش کرد دلم غنج رفت واسش....
...خداروشکر یه کوچولو اثهال و استفراق بود...ولی دهنمو آسفالت کرد شدیدا...![]()
![]()
![]()
..مامان اینا خونه شون ویلایی هستش مهمونی رو تو حیاط گرفته بودن و کلی هم بخور بخور راه انداخته بودن...یه بخشی از حیاطم سنتی بازی بود که اکثر آقایون اونجا مشغول قل قل بازی و چای نبات و شاتوت خورون بودن... خانوما هم نشسته بودن دور حوض و کله پاچه بار میذاشتن
...خانواده ساسان هم دعوت بودن ...ولی خیلی دیر اومدن !!...مثل همیشه هم دوتا جاریا نشسته بودن تنگ مادرساسان و هی پچ پچ میکردنو توو قیافه بودن
... مامان ساسان هی به من میگفت:: چقدر مامانت اصراف کرده!!!حیف این همه غذا و میوه نیست!!!چه خبره مگه... یه تولد که این همه ریخت و پاش میخواد؟؟...
!!......منم درجواب گفتم::خوب مامانم همین یه پسرو داره دیگه کلی براش آرزو داره..چون میخواد ازش دور باشه این مهمونی رو گرفته...فک نمیکنم به این کار بشه گفت ریخت و پاش...!!
!..........نمیدونم اینا از چی دارن میسوزن!!!حالا خودشونم ماشالا وعضشون خوبه ها..ولی بلد نیستن از پولشون خوب استفاده کنن و کیف کنن...همش در حال جمع کردنن فقط...از زندگیشون هیچ لذتی نمیبرن!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و منو ساسان و نعیم و هنگامه و لیلی و بهروز دیگه ترکوندیم از بس همش وسط بودیم و قر میدادیم.
..واقعا من موندم تو كا راين ساسان و بهروز كه تازه از ماموريت برگشته بودن و خسته و كوفته فرتسم پاشدن اومدن عروسي و حالا قر نده و كي قر بده!!!!!!
...........عروسم خیلی خیلی ناز و اروپایی شده بود...فداش بشم منه دیگهههههههههههههه
...ماه عسلم رفتن اسپانیا....منم اسپانیا میخوام خووووووووووووووب!!![]()
هم از آلمان اومدن و کلی باهاشون جاهای گشنگ گشنگ رفتیم
فشم...دربند...دو روز لواسون ویلای عمو وسطیم...ده روز رامسر ویلای بابااینا...سه روز شیراز خونه عمه جیگر طلاییم...
درکل ما سه روزه که برگشتیم تهران...از ...حتی تو اون شلوغیا هم تهران نبودیم...!!!!و واقعا متاسفم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....مامان که از الان گریه زاری هاش شروع شده ...
منم تو این چند روزی که خونه شون هستم همش به مامان دلداری میدم و فحشه که نثاره نعیم میکنم
...اونم درجواب فقط میخنده و میگه:::: بابا ما میریم اقامتمونو که گرفتیم واسه شما دعوت نامه میفرستیم همگی دور هم زندگی میکنیم دیگه
گریه نکن مادر من...این جا چی هست مگه...بری اونجا دیگه دلت نمیخواد بیای ایران
...![]()
...انقدر خونه شون بهم ریخته و کثیف بود که حتی دلم نمیومد چای بخورم چه برسه به غذا های من درآوردیش!!!یه چیزایی پخته بود که مامان ساسانم تعجب کرده بود
!!!مثلا یه نمونه اش اینکه کوفته پخته بود توش بادمجون و کرفس ریخته بود؟؟؟؟؟؟....
وای یک بویی میداد....داشتم بالا میاوردم...
خودشو و سعید که دولپی میخوردن و هی تعریفم میکردن...منو ساسان و باباش عملا هیچی نخوردیم جز سالاد فصل و ماست و خیار
...مجید برادر وسطی و زنشم همش الکی از غذاها تعریف میکردن ولی فقط باقالی پلو خوردن که مزه دمبه میداد...
...ولی خداییش کیک تولد ملینا خیلی خوشمزه بود منو ساسان دو بشقاب پر کیک خوردیم...جبران شام نخوردمنون شد
...که جاری وسطی برگشت گفت:::نگاااااار؟؟؟!!!!ماشالات بشه...این همه کیک؟؟؟
...پشت بندشم جاری بزرگه که داشت کیکارو تقسیم میکرد گفت::::آره خیلی چاق شدیااااا.
...ساسانم مثل همیشه حاضرجواب گفت:::قربونش برم خودم خواستم تپل بشه...من زنمو همینجوریش دوست دارم...و صورتمو بوسید
...:::...دیگه قیافه شون دیدن داشت اون موقع....
........کادو هم یه ست پیرهن و کلاه دادیم که ملینا کلی ذوق کرد و از اون به بعد هی میرفت میومد صورت منو ساسانو ماچ میکرد...و مامان ساسان حرصش گرفته بود که چرا از اون تشکر نکرد و اونو ماچ نکرد...آخه ورداشته واسه دختر پنج ساله صندل مشکی پاشنه پنج سانتی خریده!!!!اونم نه گذاشت نه ورداشت و خیلی رک بهش گفت:::من از اینا متنفرم!!!!!....اییییش...
و من ناخواسته پقی زدم زیر خنده
که مامان ساسان وقتی خنده منو دید داشت میترکید از خشم...
.....
...عروسی پانته آ ...تنها دختر دایی منه که خیلی دوسش دارم...میترکونم عروسیشوووووو...آخه خیلی ماه و نازه...از بچگی یه جور خواستی دوسش داشتم...سه سال ازم کوچیکتره و یه حس خواهرگونه ای بهش دارم...امیدوارم خوش بخت بشن...![]()
![]()
![]()
میگم :::نه عزیز جون میخواد بره ونکوور:::
....میگه:::آره دیگه همون فن کولر...!!!!!::::...
ساسان و نعیمم از خدا خواسته هی سر به سرش میزاشتن دیگه روده بور شده بودیم...
نه اینکه مسخره اش کنیماااخودشم خیلی زن شوخیه و خیلی هم خوش تیپه با اینکه هفتادو هشت سالشه!!
...فقط یه کم گوشاش نمیشنوه
......دوتا بابابزرگامون که به رحمت خدا رفتن و مامان بابام آلمانه پیش عمو بزرگم زندگی میکنه...اونم خیلی نازنینه
..هر وقت زنگ میزنیم کلی مارو میخندونه
...هر سالم میان ایران پیشمون و ما یه دل سیر میبینیمشون... قراره امسال هم بیان پیشمون...آخ جوووووووون
....من وقتی سه سالم بوده رفتیم آلمان...ولی اصلا یادم نمیاد...
دلم واسه دختر عموهامو پسرعموهام تنگیده...![]()
![]()
تا زودتر و بهتر بتونیم به کارامون برسیم
..قرار بود خیلی کارا انجام بدیم که خدارو شکر همشونو انجام دادیم...تا آقایون رفتن سریع دست به کار شدیم...
...همگی باهم از راه رسیدن و کلی با دیدنشون خوشحال شدیم
اسامی زیرو داشته باشین...![]()
![]()
...منو بقیه بچه ها دیگه رسما مرده بودیم از خنده...کتی ادای رقص ترکی مادرشوهرشو درمیاورد!!!
ثمینه و تارا باهم تانگو میرقصیدن و ادای دختر پسرای .....درمیاودرن!!!
فاطمه ادای برادر شوهرشو که از رقص بدش میومده و وسط جمعیت صلوات میفرستاده و استغفار!!!میکرده ![]()
......بعدشم ولو شدیم تو حیاط و کلی با نازنین و سحر و رعنا و شیرین قل قل بازی کردیم
جاتون خالیییییییییی...بعد از مدتها با شیرین و رعنا سیگار کشیدممممم...حالی بردیم اساسی....
بعدشم همگی پریدیم تو استخر و کلی آب بازی کردیمو من و لیلی و زهرا و کتی کل انداختیم و مسابقه گذاشتیم که من برنده شدم...و جایزه ممم یه مایو خوشگل بود که قرار شد نیلوفر که تابستون میخوادبره آنتالیا برام بیاره..
.!!!راحله و فاطمه که رسما داشتن همو خفه میکرددن...از بس که جنگولک بازی درمیاوردن!!!
...نونای طفلیم که فقط به ادابازیای ماها با تعحب نگاه مکیرد و میخندید...
ندامامانی لوسی خانوممونم
که خداوکیلی اونروز حسابی باهامون همکاری کرد و دیگه از ناز و قمیشش خبری نبود!!!
نیلوفر هم برامون فال پاسور گرفت اونم بد نبود...![]()
![]()
![]()
![]()
...........
...چطور شد که طلبیدیمون؟!!....![]()
همین که نشستم یه آن نگاهم افتاد به صفحه ساعت مچی دختری که کنارم نشسته بود!!ساعت ۲۳:۳۵رو نشون میداد!!!
واااااااااااااااااای...خاک تو سرم!!!
ساسان به من گفت که نیم ساعت دیگه برم حیاط (ینی ساعت ۲۱:۴۰)الان
.........وای خدایا حالا چیکار کنم؟؟جور و پلاسمو با عجله جمع کردمو رفتم بیرون!!حالا جایی رو نمیشناسم که!!انقدر هم شلوغ بود و جمعیت زیاد که نمیتونستم ساسانو پیدا کنم!!...کفشامو پام کردم و حیاط رو کلا گشتم...خبری از ساسان نبود...صحن آزادی...صحن امام...خدایا پس این کجاست؟؟!!!خلاصه یه چهل و پنج دقیقه ای بود که من در به در این صحنارو پایین و بالا میکردمو خبری هم از ساسان نبود!!تو دلم انقدر به خودمو ساسان فحش و دری وری گفتم که چرا موبایلامونو گذاشتیم تو هتل با خودمون نیاوردیم
...همینطور که داشتم اشک میریختم تصمیم گرفتم برم به اطلاعات جلوی در ورودی بگم که گم شدم!!!انقدر اشک ریخته بودم که چشمام میسوخت و تار میدیدم...خیلی ترسیده بودم...همین که رسیدم جلوی در دیدم ساسان بیچاره کنار آقایی که مسئول اطلاعات جلوی در بود وایساده و داره مشخصات منو میگه به آقاهه!!!
رنگ به صورت نداشت...رفتم کنارشو گفتم::ساسان .......
و دیگه هیچی ندیدم...چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین!!ساسان با عجله برگشت سمت منو با کلی ناراحتي ::نگار؟؟؟!!!!تو کجایی دختر؟؟؟؟من مردم که؟؟!!!!.
..........و خلاصه راهی درمانگاه شدیم و یه سرم نوش جان کردمو بلخره ساعت ۳ صبح خسته و وارفته راهی هتل شدیم
...و دیگه درس عبرتی شد که هر وقت رفتیم حرم گوشیامونو با خودمون میبردیمو در ضمن ساسان خان تو درمانگاه کلی دعوام کرد که::: اون موقع که من داشتم سفارش میکردم ساعت فلان بیای بیرون هواست کجا بود ؟!!
چرا انقدر زود جوگیر میشی تو؟؟
اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم؟؟وکلی داد وهواااااااار.........منم مظلوووم!!
هیچی نگفتم که
...خیلی ترسیده بودم...خلاصه تا رسیدیم هتل غش کردیم تا ۱۲ ظهر که بیدار شدیم و ساسان برای اینکه اون دادو هوارای دیشبشو که سرم زده بود رو جبران کنه برای ناهار منو برد شاندیز
و دلتون نخواد تو مجموعه پدیده یه شیشلیک خوشمزه ای
زدیم به بدنو حالی بردیم اساسی
...بعدشم رفتیم تو لمکده اش یه قلیون دو سیب ....و یه سر کوچولو هم به طرقبه زدیم بعدشم رفتیم الماس شرق و پروما یه کمی سوغاتی گرفتیمو برگشتیم هتل بعد از شام حاضر شدیم رفتیم حرم و تا بعد از نماز صبح که به جماعت خوندیم و دوتایی توی حیاط حسابی دلی از عزا درآوردیم از بس که نمازخوندیمو دعا کردیم
بگذریم که خیلی شلوغ بود و ملت با صحبتای س ی ا س یشون گوشمونو کر کردن!!!!!
...برگشتیم هتل و خوابیدیم تا موقع ناهار...اون روز باید برمیگشتیم...به همین خاطر سریع وسایلمونو جمع کردیمو یه دوش گرفتیمو وسایلو گذاشتیم پشت ماشین آژانسی که تو اون دو روز در اختیار ما بود و کلی هم مایه به جیب مبارک زد!!!
رفتیم حرم و یه دو ساعتی هم راز ونیاز و دعا و نماز خوندیمو از اونجا هم یک راست رفتیم فرودگاه و ساعت ۴ بعد از ظهر ما مشهد رو به مقصد تهران ترک کردیم
.........تو راه همش یاد اون لحظه ای که گمشده بودمو زار زار اشک میریختم و تموم صحنای حرمو میشگتم افتادمو ترس ورم داشت و سرمو تو سینه ی ساسان که از همون اول خوابید
تا لحظه ی رسیدن . حبث کردم!!!!!!!!..........
و دوتا قرآن که با جلد چرم مشهد بود برا باباهامون
و یه گلدون سرامیکی که کار دست یه خانوم هنرمند بود هم برای هنگی جون
واسه سامان هم یه ست کمربند و کیف پول و کیف دستی از چرم مشهد گرفتیم....
....
.........
........ میرم تو اتاقش کل میز و دوم و دستگاهشو میگردمو کاردکسشو از لای کشوهای ریخت و پاش شده اش پیدا میکنمو میدم بهش و میگم :یه توک پا در دم کشوت میرفتی پیداش میکردی!! گشادی در چه حد؟؟؟!!!![]()
(منظورش عروسکیه که روی تختم گذاشتم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من هودم توهه فلیزنتون یه بسششو دیدم که!!
بیا ...بیا..
.ایناهاسس
...اجونا میهام!!![]()
ساسان خدا بکشتت الهی که من از دست این رفیق بازیات راحت شم
...دم آخری این دیگه چی چی بود انداختی وبال گردنم!!!
.....اییییییییی خدااااااااا!!!![]()
...چون این نقال فلک زده یک هوووووو از دهن بی صاحابش درآومد به آقا سیامک و تی تی جون گفت::من حاضرم نری رو نگه دارم و شما برید خرید و برگردید::::خرید رفتن تی تی جان و سیا جان همان و پرستاری از بچه شون هم همان...!!!
و این نقال فلک زده قصه ما مجبور شد نریمان توچولوی بامزه پرروووی گیر بده ی ننرو را تا سه روز نگهداری بنووماید...![]()
....بله دیگه تشریفشونو آوردن و چترشونو سه روز باز کردن رو سر منه فلک زده و از صبح هم بچشون نریمان رو میسپردن به منو خودشون دوتایی میرفتن عشق و حال!!!![]()
منو ساسان کلی باحاشون کیف کردیم... عین این سه روزی که پیش ما بودنو هر شب همگی میرفتیم بیرون و حسابی مگشتیم و خوش میگذروندم...سیامک میگفت:::چند روز قبل از اینکه بیان ایران به خالش(ینی همون مامان ساسان زنگیده و گفته که میخواد بیاد ایران...و مامان ساسان هم هیچ تعارفی بهش نزده که بیا خونه ما بمون و این حرفا...:::خیلی از دستش ناراحت بود ....:::تو این سه روز هم فقط یه بار اونم با هم رفتیم خونه مامان اینای ساسان و فقط یک ساعت نشستن و رفتن خونه یکی ا زفامیلای تی تی....
دیگه شما تصورشو بکنید خاله ای که به بچه ی خواهرش دل نمسوزونه میخواد به عروسش دل بسوزونه!!!....جاریهای محترمه هم بودن و همگی از اینکه بنده دوباره اضافه وزنم برگشتهو ساسان جان خوشحا لو مصرور بود از این بابت و مدام جلوی اونا منو بغل میکرد و میبوسید و تحوئیلم میگرفت.....آی حرص میخوردن....آی حرص میخوردن که بیا و ببین...
دیگه انقد رحصادتاشون تابلوء تی تی و سیامک که اولین بار بود اونارو میدیدن هم متوجه شدن که چه موجودات موزماری هستن...![]()
...بچه هارو با تخس بازیاش کلافه کرده بود...![]()
![]()
بعدشم بدو بدو رفتیم خونه تا وسایلاشونو جمع کردنو با هم رفتیم فرودگاه و حالا بگذریم که نریمان فرودگاه رو گذاشته بود رو سرشو هی میگفت:::نقااااااااال
...من دوسش دالم!
! نقال...بامن بیاتوووووو
.....نقااااااااااال
.......و من یه هوووو جو گیر شدم و اشکام سرازیر شدن و کلی های های نشستم تا خونه اشک ریختم ...ساسان باخنده میگفت:::نگار تو که همش از این بچه مینالیدی همش غرغر میکردی چیه حالا داری واسه رفتنش گریه میکنی؟؟::::.....گفتم:خوب بهش عادت کرده بودم دیگه
...ساسان:::آخییییییی...میخوای سریع دست به کار شیم یه نی نی بیاریم که جای خالی نریمانو حس نکنی؟؟هان؟؟؟آره عزیزم؟؟؟؟....که در اینجا با کلی بیشکونو چنگولای من روبرو شد....![]()
![]()
...کلی ذوقیده شدیم از اون همه سوغاتی
...فقط دوازده دست لباس بچه آوردن +کلی عروسک+اسبا ب بازیایی که منو ساسان همشونو چندبارتاحلا تست کردیم ببینیم درست کار میکنن یا نه...
مامان جونم یه پارچه جینگولیی برای منو هنگی جون آورده که من قراره واسه عروسیشون بدوزمش و هنگی هم قراره واسه حنابندونش بدوزتش...خیلی خوشگلن...واسه نعیم و ساسان هم پارچه کت و شلواری خیلی شیک و قشنگ آوردن...دستشون درد نکنه...![]()
تازه تی تی و سیا هم کلی برامون لباس خواب و لباسای جینگولانسی آوردن ...دقیقا همرنگ هم...وقتی منو ساسان یکیشو پوشیدیم انقده جالب شده بودیم...![]()
![]()
![]()
..میکشمت..
.
سیمین هم که خودش به چندتا نیروی کمکی لازم داشت چون هم کاررای شرکت رو باید انجام میداد و هم تز دانشگاهش رو...دیگه دلم سوخت ...رگ فردینیم گل کرد...![]()
![]()
میگه من اینجا خواب دیدم یه دختر مو طلایی و تپل بغلته داری شیرش میدی!!!!....میدونی که خوابای من همش راسته؟؟؟؟!!!!!.....
.......جااااااااااااااااانم؟؟؟؟؟!!!!!!!
....ای خدااااااا....
ا زاونورم بابام میگه:::واسه ساسان چی بیارم؟؟...میگم::هیچی...یه شلوار کردی!!!....میگه::حیف...حیفه ساسان که گیر تو افتاده....ای بیچاره ساسان..اصلا از لج توهم که شده میگردم یه زن خوشگل و خوش تیپ براش پیدا میکنم میارمش ایران بشه هوویه تو که انقدر اذیتش نکنی.....
.اینم از مامان و باابی ما که انقدر داماد ذلیلن....میبینین توروخدا.....![]()
| Design By : Night Skin |


